متولد دهه 40 و 50بودن یعنی کلی دیکته نانوشته داشتن ودر نتیجه حجم زیادی غلط و اشتباه .
 ممییس روزز¡!!!!!!!!!!¡!!!
یادش به خیر اولین اهنگهای خارجکی 😜 که شنیدم از دمیس روسس بود.

 

 

 

 

 

کجا؟ ابادان زیبا و پو لدار و مدرن قبل از انقلاب. 

یک جایی مثل کافی شاپهای امروزی که یادمه روز انجا بر ده بودنم. قبل از نهار بود به گمانم و من ذوق زده از اینکه قراره چی چی شیک بخورم...... یادمه که صدای موزیک همه جا پیچیده بود و ما بچه ها ذوق زده علی رغم چشم غره های مادر ها نمی تو نستیم صاف و مودب بشینیم!  

دو سه تا نو جوون تو ما بر خورده بودند که چند سالی بزرگتربودند و ما ها بچه ها رو زیاد تحویل نمی گرفتند ،یک دستگاهی بود که اهنگ یاادر حقیقت صفحه را انتخاب می کرد یکی از بچه بزرگها رفت و یک صفحه انتخاب کرد که........ هنوز صداش تو گوشمه....... مردی با صدای بم و یک جور لهجه می خواند. 

 اسم ممیس روزز رو شنیدم یا یک همچین چیزی و......تهران که امدیم باپسر عمه ام وحید جست و خیز کنان رفتیم سراغ کاست فروشی سر سلسبیل و رفتیم تو .ومن که پر جراته بودم به اون پسره که شکل ابی بود گفتم ممیس روزز داری. اونها غش کردند از خنده و منم متحیر که به چی می خندند... بعد برام اهنگ far away رو به گمانم گذاشتن . و گفتند دمیس روسس نه ممیس روزز. یکی دو هفته بعد مامانم رو کشون کشون بردم اهنگ ممیس روزز برام بخره.و.......

انقلاب شد و جنگ یادمه اهنگاشو قاچاقی گوش می کردیم. Goodbye my love را 15یا14ساله بودم شنیدم یه گمانم ولی نه در ابادان و کافه بلکه مخفی در خانه دوستی .اون زمانها حتی در خانه هم صدای اهنگ را بلند نمی کردیم.از همسایه هم می ترسیدیم.

 

 

 

 

 

دیگه نه ابادانی بود نه کافه ای....... اتاقی بود و ضبط صوتی که حتی وجودش گناه بود.........

سالها گذشت یک روز تو شهر کتاب شهرک غر ب به گنجینه ای از سی دی بر خوردم که جزو old song ها گذاشته بودنش......... و ممیس روزز هم جزوشون بود....... فکر کردم من old شدم یا این اهنگها !!! و خریدم هنوزم موقع رانندگی از گوش دادن بهش لذت می برم. بر می گردم به old و همون دختر بچه مو مشکی شیطونی می شم که رو صندلی بلند کافه بند نمیشد. انقدر ووووول می خورد که نیشگون مادر می امد سراغش ..... کنجکاو و فضول هیجان زده چی چی شیک می خورد و ممیس روزز گوش می داد......  

هنوزم برام old نشده .......

|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در چهارشنبه 1393/11/08  |
 ممییس روزز¡!!!!!!!!!!¡!!!
یادش به خیر اولین اهنگهای خارجکی 😜 که شنیدم از دمیس روسس بود.

 

 

 

 

 

کجا؟ ابادان زیبا و پو لدار و مدرن قبل از انقلاب. 

یک جایی مثل کافی شاپهای امروزی که یادمه روز انجا بر ده بودنم. قبل از نهار بود به گمانم و من ذوق زده از اینکه قراره چی چی شیک بخورم...... یادمه که صدای موزیک همه جا پیچیده بود و ما بچه ها ذوق زده علی رغم چشم غره های مادر ها نمی تو نستیم صاف و مودب بشینیم!  

دو سه تا نو جوون تو ما بر خورده بودند که چند سالی بزرگتربودند و ما ها بچه ها رو زیاد تحویل نمی گرفتند ،یک دستگاهی بود که اهنگ یاادر حقیقت صفحه را انتخاب می کرد یکی از بچه بزرگها رفت و یک صفحه انتخاب کرد که........ هنوز صداش تو گوشمه....... مردی با صدای بم و یک جور لهجه می خواند. 

 اسم ممیس روزز رو شنیدم یا یک همچین چیزی و......تهران که امدیم باپسر عمه ام وحید جست و خیز کنان رفتیم سراغ کاست فروشی سر سلسبیل و رفتیم تو .ومن که پر جراته بودم به اون پسره که شکل ابی بود گفتم ممیس روزز داری. اونها غش کردند از خنده و منم متحیر که به چی می خندند... بعد برام اهنگ far away رو به گمانم گذاشتن . و گفتند دمیس روسس نه ممیس روزز. یکی دو هفته بعد مامانم رو کشون کشون بردم اهنگ ممیس روزز برام بخره.و.......

انقلاب شد و جنگ یادمه اهنگاشو قاچاقی گوش می کردیم. Goodbye my love را 15یا14ساله بودم شنیدم یه گمانم ولی نه در ابادان و کافه بلکه مخفی در خانه دوستی .اون زمانها حتی در خانه هم صدای اهنگ را بلند نمی کردیم.از همسایه هم می ترسیدیم.

 

 

 

 

 

دیگه نه ابادانی بود نه کافه ای....... اتاقی بود و ضبط صوتی که حتی وجودش گناه بود.........

سالها گذشت یک روز تو شهر کتاب شهرک غر ب به گنجینه ای از سی دی بر خوردم که جزو old song ها گذاشته بودنش......... و ممیس روزز هم جزوشون بود....... فکر کردم من old شدم یا این اهنگها !!! و خریدم هنوزم موقع رانندگی از گوش دادن بهش لذت می برم. بر می گردم به old و همون دختر بچه مو مشکی شیطونی می شم که رو صندلی بلند کافه بند نمیشد. انقدر ووووول می خورد که نیشگون مادر می امد سراغش ..... کنجکاو و فضول هیجان زده چی چی شیک می خورد و ممیس روزز گوش می داد......  

هنوزم برام old نشده .......


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در چهارشنبه 1393/11/08  |
 به روز رسانی
قصد به روز کردن کردم

|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در چهارشنبه 1393/11/08  |
 به روز نخواهد شد !!!!
واقعیتش گمون نکنم که به روزش بکنم!!!!!!! به چند دلیل :

- وقت نمی کنم .بععععععععععععععععله .

- وقت نمی کنم !!

- مطلب نویسی در فیس بوک بهم بیشتر می چسبه ابنجا خیلی زحمت داره بعدشم هی بیا و برو چک کن و نظز بخوان و جواب بده ...........فیس بوک یک لایک تمام .

قربان تمامی شما که هنوزم پی گیرید .  من از رو رفتم نوشتم که به روز حالا حالا ها نمی شود .


برچسب‌ها: به روز نمی شود
|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در شنبه 1392/08/11  |
 HORN PLEASE!!!!

دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد

بچه که بودم حدود 11 -*12 ساله  برای  او لین بار کتاب لبه تیغ سامرست موام رو خوندم .داستان گروهی از مردم که در جوانی  زندگی خود دنبال چیزی اند و در انتها ی کتاب در میان سالی  به چیزی می رسند شبیه یا متفاوت به انچه دنبالش بودند .  یکی به مرگ یکی به شهرت و افتخار یکی به پول و....ولی از همه جالب تربرام لاری بود  مرد جوان امریکایی که  روحش رو که آزرده از مرگ دوستش در جنگ و همچنین  شکست عشقیش بوده بر می داره و به هند میره در اونجا به مرحله اشراق می رسه و لبریز از زندگی سرخوش ، شادمان با روحی به وسعت دنیا و با دیدگاهی تغییر کرده بر میگرده.. این کتاب هنوزم جزکتابهای محبوب زندگیمه .  اسم هند همیشه برام یاد اور این کتاب ، اشراق ، ازادی روح و..... بوده .

مدتی بود خسته و بی حوصله بودم . یک جوری انگار رو حم ازرده وتو هین دید ه و دلخور بود تا جایی که حساس منفی باف غرغروو بهانه گیر  شده بودم و کرخت !!!! اون ادم جدی و چوب مانند ( به قول دوستی )دیگه نبودم واز خودم ناراضی بودم .......... تا سفر هند پیش امد . خوب نه من لاری بودم نه این سفر سفری بود که لاری رفته بود.یک سفر کاری چند روزه به یک شهر کوچیک  در 100 کیلومتری بمبئی  با همسفری که نمی شناختمش و بازدید از کارخانه ای که نمی دونستم وضعیتش چیه و........دوری از خانواده و اریا به خصوص ، و ول کردن کار دوم داروخانه و ........!!!! ولی خیلی امیدوار بودم که!!!!!

خوب ؟ خیلی بهتر از ان بود که فکرشو می کردم .خییییییییلی بهتر .یعنی اینجوری بگم که خیلی امیدوارم که تغییر کرده باشم از این کرختی که یک ساله گریبانم رو گرفته در امده باشم!!! نه به قول دوستی عین "چوب" بشم  نه  شاید مثل  بامبو که انعطاف پذیریش هم خوبه !!! ولی محکم هم هست .....

چی شد که این سفر برام متفاوت از سفر های دیگه بود ؟

اولا علی رغم شوک اور بودن فقرو اختلاف طبقاتی که ادم می دید رو حیه ریلکس و صبور این مردم خیلی جالب بود خیلی . نمی دونم میشه با کلمات بیانش کرد ؟ فقط اینکه با هم سفرم  دو شب پشت هم گشتی توی شهر زدیم و.....متحیر موندیم از لو لیدن این جمعیت در هم، راه رفتن و سواریشون (به خصوص موتور سواریشون )، خرید و فروششون ( کلا نفهمیدیم کی فروشنده است که خریدار)و.......بی خیالیشون ! مردمی که از کنارمون رد می شدندو یا نگاهمون  نمی کردند یا نیم نگاهی می انداختند و می رفتند(حالا چون سفید !!! بودیم و تیپ اروپایی داشتیم و دور بینووعکس  می گرفتیم) نه مزاحمتی برای ما داشتند نه برای هم .حتی سگها که همه جا پاچه می گیرند یا حداقل پارس می کنند هم لخت یک گوشه افتاده بودند تا جایی که اگر پارو دمشون هم میذاشتی  تکون نمی خوردند!!!!! .(واقعا دم یکیشونو که تو سایه بود لگد کردم و...هیچی) حالا اثر گشنگی بود با ریلکسی؟ نمی دونم .شهرهایی پر از اشغال( واقعا پر) که گاوهاو ادمها  درش می لو لیدند وخاک و اشغال همه جا پخش و پلا بود تا انجا که به همراهم گفتم اینجا حمام کردن بی فایده است . (وجواب من این بود که  اینها حتما به همون نتیجه شما رسیدند که انقدر کثیفند) مردمی انقدر ساده و ریلکس که جلو در مغازه هاشون دمپایی یا کفششون رو در می اوردند و داخل مغازه کلا پابرهنه بودند . و....... جایی که ایستگاه اتوبوسی نمی دیدی و مردم در حین حرکت پیاده و سوار می شدند. ایستگاه قطاریعنی جایی که قطار سرعتش راکند می کرد نه اینکه بایسته !! علی رغم هر چه که دیدم یا حتی عجله ای که در حین رانندگی داشتند و دستشان کلا رو بوق بود .یک سر خوشی یک امید  ،بی خیالی تو چهره شون ، ته چشمهای درشت مشکیشون و غذاهای hot !!!!!  شون و(به قول همسفرم ) حتی  تو هوا بود که تحسین برانگیز و سرایت کننده  بود و صبر و خونسردیشون !!!!!جوری واگیر دار  بود که علی رغم کار و بدو بدو ومسافت طولانی ....... وهتلهای  عجیب غریب! تمام مدت سر خوش ریلکس و تا حدودی حتی ذوق مرگ بودم !!!! واقعا به نظرم ریلکس ترین مردم دنیا بودند .

 

دوما داشتن یک همسفر عالی .علی رغم اشنا نبودنمون  از لحظه ای که همدیگرو دیدیم حرف زدیم وبه هم و به همه چی خندیدیم  . واز اول با بد جنسی خنده داری هر چیزی رو تفسیر کردیم  تا....الان که پس از دو ساعتی پر چونگی رو صندلی هواپیما ایشون خوابشون برد و منم نوشتم .واقعیتش مدتها بود که منهای خانواده ام نه انقدر همراهی دیده بودم نه همراهی کرده بودم .نمی دونم تاثیر هند بود یا شخصیت عالی و بی شیله پیله و تحسین بر انگیزو دنیا دیده  ایشون یا پرچونگی و روی باز من وخوش مشربیی و ذوق مرگیم از سفر  !!  یا همه اش با هم . ولی واقعا به قول خودشون خاطره بیادماندنی شد .

انگار از همین ایران گرفتاری ،کار ،خانواده ،دلتنگی برای همسرو فرزند  و...... همه چیزو با بستن در تاکسی و حرکت به طرف فرودگاه کنار گذاشتیم و حرف زدیم و خندیدیم .خندیدن به مسافران ،به معطل راننده شدنمان  در فرودگاه بمبئی، کپرهای slum dog  که در مسیر فراوان بود ند با دیشهای ماهواره  شان ،به لباس هابه خصوص لباسهای  "زیر" اویزان از در و دیوار و پنجره ساختمانها ، به بوق ماشینهاو موتورها (که همراهم با  یک" مرض" بدرقه شون می کرد ) و رانندگی وحشیانه !!!!هندیها ، به نوشته HORN  PLEASE   !!!!!!پشت ماشینها ،به تند و hot  و strong (نقل قول ایشون ) بودن همه چیز و....و..... .چیزی نموند که بهش نخندیم . به هتل مضحک مون در شهر Boisar  و هتل پر پیچ وخممون در بمبئی خندیدیم .به سوختن دهنمون در اثر غذاها و وحتی نوشیدنی ها وصبحانه (این دوتای اخر کفر همسفرم را دراورد ) خندیدیم وبه سوزشی که اشک به چشم و اب به بینی می اورد!.....و البته فقط خنده نبود گفتگو های راحت بی شیله پیله که با هم داشتیم انجور که دوستان خیلی خیلی صمیمی دارند .

هرچه که بود به نظرم سن بالای چهل هردو ، دیدن ان روی زندگی ،دلخوری از زندگی در کشور کف کف جهان سوم (البته بعد از دیدن هند دیگه نمی گفتیم کف کف جهان سوم )، دلخوری از بی فرهنگی و.... از تنهایی در این جامعه پر ازدحام و....و دلخوری از قدمهایی که به اجبار در این جامعه و مملکت برمی داشتیم ونگرانی از اینده  فرزندانمون در ایران و.......باعث شد که  راحت ساعتهاصحبت کنیم ، گوش کنیم ،نظر بدیم وحتی حسرت بخوریم (از جمله حسرتها این بود که در این مملکت که حتی نوشیدنی وصبحانه hot هستش چرا ما هیچ یک از آدمهای زیبا و hot ی رو که عکسشون به وفور به درد ودیوار شهر دیدیم زیارت نکردیم !!!!!)و راحتتر بخندیم .خیلی راحتتر . و از ته دل .

خلاصه اینها باعث شد که سفر یا سفر که نه ، این خاطره بیاد ماندنی برام یک چیز دیگه باشه .یه جایی بذارمش که فراموش نشدنی ها رو می ذارم .

والان که متنو کامل می کنم بذارم تو وبلاگم  می بینم به عنوان "مسافری از هند" علی رغم فرصت خریدی که نداشتیم  سوغاتی ریلکسی ارامش و خنده ای عالی رو با خودم اوردم .وتلاش برای تغییر!حالا نه در حد لاری کتاب لبه تیغ .ولی خوب   سعی کنم  کمی ریلکس تر و راحتتر زندگی کنم . ودیگه  هر وقت دلم خواست "خارج از ایستگاه زندگی "هم سوار یا پیاده اتوبوس زندگی بشوم . ومهمتر از همه اینکه به جای بوق زدن برای زندگی !!!!!روی پشتم بنویسم HORN    PLEASE   !!!!و با نیم نگاهی به پشت سرم با سرخوشی و خنده  صبرکنم "زندگی" برام "بوق "بزند .

به همسفر نازنینم ،وخانواده هندی سنگ کار که مهمونشون بودم و.......خود هند .


برچسب‌ها: HORN PLEASE, هند, سرخوشی
|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در دوشنبه 1392/02/09  |
 c’est la vie !!!!!!!! 2
با دیپلم , با پول, با........ با این چیزها آدم خوشبخت نمی شود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند.

چشمهایش / بزرگ علوی

این نوشته مال دوستیه که وقتی دیدمش کیف کردم....یک تغییر بیرونی در خودش ایجاد کرده بود که آنقدر به من حال داد که تا 3 صبح بیدار بودم و می نوشتم !!!!..... بهش  به شوخی گفتم که همه از درون شروع می کنند تو از بیرون شروع کردی ؟ گفت "من درونم درسته" . و من مطمئنم که اینطوریه . و اما علت کیف کردن من ؟ میگه :
 انسانهای قوی می دانند چگونه به زندگی شان نظم دهند .
در هر زمان و موقعیتی همچنان با لبخندی روی لب می گویند "من خوب هستم".

واقعیتش خودمو ادم سختی کشیده و سرد وگرم چشیده ی نمی دونم که قضاوتی بکنم ولی یک چیز هایی دیدم که می دونم تغییر بیرونی بعضی وقتها سخت تر از تغییر درونیه و نشونه اینه که :

اولا    درون درسته! یعنی وجود اعتماد به نفس واقعی که همیشه مورد تحسین من بوده . اطمینان به خود از اون واقعی هاش نه از اون کاذب ماذبهاش که با یه باد از بین می ره . از اونهایی که نیازی به ابرازش نداری ولی اونهایی شبیهند یا اندک درکی دارند خوب می فهمندش و براش احترامی قائلند که نگو و نپرس .

دوما وجود شهامت   !اره. تو این دور و زمونه که آدمها عقلشون به چشمشونه ،شهامت می خواد که استحکام درونت رو با تغییر بیرونی به نمایش بداری و برات مهم نباشه ملت چی می گن . و نشونه اینه که از به وجود امدن تغییر نمی ترسی و یا اصلا تغییر رو خیلی وقته در خودت به وجود اورد ی از نمایشش نمی ترسی . واقعا وقتی همه در حال خرد بینی و ذره بینی و تفسیر هر حرف و حرکت و...... هستند این که با سر شیرجه بزنی تو یک تغییر بیرونی ؟ شهامت می خواد .

سوما خود خودبودن! یعنی دیگه از سد این قوانین و قراردادهای اجتماعی که سنت  عرف دین  یا هر کوفت دیگه ای به ما تحمیل می کنه امدی بیرون .اولین برات خودته و.....یا خودت و خواست خودت مهمترین چیزه . واقعیتش گاهی وقتها خیلی از ما فکر می کنیم که خودمونیم ولی در مواقعی آنچه هستیم که دیگران از ما می خواهند . منظور من بی اعتنایی به اخلاق یا اصول تعریف شده  اجتماعی  نیست . اصلا . بلکه بیرون امدن از این قوانین یا باید نباید ها یا مخلص کلام اخلاق اجتماعی و رسیدن به اخلاق فردیه *که هم باارزش تره و هم درست تر . یعنی دیگه در انجام هر کار اول خودتو در نظر میگیری و منافع و علایقتو و بعد اطرافیانتو و با کمترین اسیب به دیگران بهترین مسیر رو انتخاب می کنی . یا در حقیت او نجور که خودت می خوای زندگی میکنی .زیستن واقعی یا خود زیستن .که..... عالیه.

چهارما :سخت نگرفتن  . هر چیزیو (عمل یا حرف )رو جدی نگرفتن  .همین. که من این یکی رو واقعا دوست دارم .



واین نوشته تقدیم به خودشه .......بزن لایکو به افتخارش ( به قول فیس بوکی ها )!!!!!

*اخلاق فردی رو شاید بشه به وجدان تفسیر کرد .نمی دونم . علی رغم فشار و تبلیغ ودستور العمل های دینی وسنت و...... چرا انقدر دروغ وفسادو..... در جامعه ما زیاده . شاید علتش اینه که جامعه سعی در اصلاح افراد داره نه افراد سعی در اصلاح جامعه . به نظرم با زور تمایلات اصلاح نمی شوند .زیر پوستی می شوند و..... من شخصا فکر می کنم همه ما باید خوب و بد خودمون راداشته باشیم که حتما هم نسبیند و بازمان و مکان فرق می کنند.و اصل هر چیزی فرای تمامی قواعد اجتماعی خود ما هستیم که درست یا غلط رفتارمون رو تعیین میکنیمتازه اونم نسبی.اقدام با در نظر گرفتن میزان تمایل خودت  +توابعش..... بهترین شیوه برای زندگیه .


برچسب‌ها: c’est la vie, 2
|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در یکشنبه 1392/01/11  |
 c’est la vie !!!!!!!!

چون از این کویر وحشت

 بسلامتی گذشتی

به سپیده و به باران

برسان سلام مارا

اولین بار سالها پیش در یکی از مستند های "ژاک‌ایو کوستو" به این کلمه بر خوردم ." سلاوی"یا زندگی همینه.عاشق مستند های  دریایی  این مستندساز، عکاس ، نویسنده، محقق فرانسوی و.........بودم و تو تلویزیون بی برنامه ایران جزو معدود برنامه هایی بود که هر گز دیدنش رو از دست نمی دادم .قشنگ یادمه که داستان فیلم مستند این بود . بعد از سالها تحقیق راجع به یک کشتی حاوی طلا و جواهر که در دریاغرق شده بود با کلی امید با گروهش  دنبال اون میره . صحبت اعضای گروهش رو یادمه ارزو هاشونو اگر که این گنجو بدست بیارند و....... و امید خودشو که صرف نظر از گنج ،امید یافتن کشتی که سالها وقت صرف کرده بود به بار بشینه و در اخر فیلم پس از روزها جستجو و کشتی پیدا نمیشه و........ کلام اخرش این بود " سلاوی ". زندگی همینه . ممکنه همیشه کامیاب نباشی ممکنه امیدت به نا امیدی تبدیل بشه وممکنه دنبال چیزی بری بدستش نیاری یا بدستش بیاری هم راضیت نکنه و.......و.....و....

چند روز پیش تو وبلاگ یکی از اشنایان  به مطلبی از یک خانم بر خوردم  و دیدم که ارزو هاشو با چه حسرتی نوشته و خوب ناگهان این عبارت امد توذهنم . ارزو های اون فردفارغ از جنسیتش خیلی عادی و رو تین بود مثل ارزو های همه ما ولی حسرتی که ته کلامش بود منو لرزوند . اما چرا لرزیدم . واقعیتش اینکه ما ادمها ذات زندگی و نمی پذیریم و اون پذیرش مسئو لیت و پذیرش اینه که " معنای زندگی مشروطه و می تونه حتی معنی بالقوه مرگ و رنج رو در بر بگیره " البته متاسفانه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!یا زندگی همچین همیشه بر وفق مرادمون نیست و قرار هم نیست باشه پس بپذیریم  .

چند وقت پیش که کلی دلخور و ناراحت و اوقات تلخ و...............ارزو بدست نیامده !بودم . دو نقر کلی روم تاثیرگذاشتند. یکی  دکتر بهنام اوحدی روان پزشک که به مناسبتی ملاقاتی پیش امد و گفتگویی با هم داشتیم و یک کتاب به من داد و چند فیلم معرفی کردکه کتاب خیلی عجیب بود. خوندنشو توصیه می کنم "انسان در جستجوی معنی"نوشته دکتر فرانکل که برای اولین بار یک کوچولو با مفهوم "اگزیستانسیالیسم "یا هستی گرایی اشنا م کرد کل قضیه اینه که میگه " اگر زندگی رنج بردن است برای زنده ماندن باید ناگزیر معنایی در رنج بردن یافت."از اونجایی که به جز این کتاب و یک کمی مطالعه اینتر نتی اطلاعات دیگه ای ندارم ضمن عذر خواهی از بنیان گذاران این مطلب_(کی یرکگارد و هایدگرو..... ) نظر خودم رو می نویسم .

 به نظر من خودمونیش میشه" بودور که واردور"یا همینه که هست یا شیکش همون" سلاوی". یعنی منطق زندگی اینه که قرا رنیست برخلاف تلقین های مامان و بابا هامون و داستانهای پایان خوش دار کودکی و جوانی و.....فرهنگ سختی گریزی ایرانی جماعت به ما تو این زندگی فقط  خوش بگذره . قطعا لحظات ناب و لذت بخشی داریم ولییییییییییییییی. سختی و بدبختی و .......هم تا دلتون بخواداین سختی ها از درک نشدن توسط نزدیکان ودوستان وهمکاران ،کسانی که عاشفانه دوستشون داریم هست تا مشکلات مالی و اجتماعی و.... ور اه گریز یافتن معنی در انهاست .یا درست ترش داشتن هدف یا " ایجاد هدف " برای اون سختی ها و..... هستی گذراست و به جای بدبینی و انزوا باید کار و تلاش کرد و..........بابا کتابشو بخونید بهتره تامن بگم !!!!

دوستی هم دارم که یک یار دبستانی واقعیه . که تو همین وبلاگ براش نوشتم .از اونجایی که از این کویر وحشت همچین بسلامتی داره می گذره مورد تحسین منه . چند وقت پیش که امده بود پیشم اینجوری  می گفت که ادم باید محکم و با درک باشه که به چیزی دل نبنده و هیچی نه خوشی نه ناخوشی زیاد تکونش نده . پیش امد ها ی بد و خوب را یکسان !!(عمرا بشه ) بپذیره و در زندگی فقط دم رو ببینه و لحظه یا دم براش مهم باشه .دم  باید خوب بگذره .و برای اون باید کارو تلاش کنیم .

تا دست بر اتفاق برهم نزنیم

پایی زنشاط بر سر غم نزنیم

خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح

کین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم

اخرش این که " سلاوی" زندگی همینه "خوب و بد مخلوط "مثل میوه هایی که از میادین تره بار می خریم . کیسه رو کسه دیگه برامون پر می کنه ولی بعدا تو خونه میشه سورتش کرد .ولی خوب همه رو با هم دادن دستت . برای خراباش هم باید یک فکری بکنی . بععععععععععععععععععععععععله .


برچسب‌ها: c’est la vie, بودور که واردور
|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در جمعه 1392/01/09  |
 بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی !

 بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانمازترمه ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینها خستگی مو در می کنم

اره بوی عید میاد .بعد از یک سال پر از کار با در گیری های خاص ذهنی  اقتصادی کاری و....................   ولی بوی عید میاد بوی نو شدن بوی زندگی زنده بودن . جالبه همیشه از عید خاطره دارم .بچه که بودیم مادروپدرم تو بدترین شرایط اقتصادی(جنگ ،بی پولی و...)عیدو با تمام سنتهاش راه میانداختند. همیشهخونه تکونی مفصل داشتیم همیشه تو خونه ما سبزه سبز می شد .تخم مرغ رنگ می شد وهفت سین کامل و زیبا چیده می شدو من به عنوان خوش قدم !!!قران دست می گرفتم و می رفتم بیرون و از در میامدم تو تا خوشبختی و نعمت با خودم بیارم  . تنها یک سال یادمه مامان سبزه دیر سبز کرد!اونم سال 59 تو اوج انقلاب وزمزمه جنگ و گرفتاری اقتصادی ما هم داشتیم منزلمون رو از کرج انتقال می دادیم تهران خونه می ساختیم و رفته بودیم منزل مادر بزرگ مادری مونده بودیم که خوب تبعات  خودشو داشت و همه اش باعث در گیری ذهنی هر دو نفرشون شده بود . یادمه وقتی دید چهار پنج روزی بیشتر نمونده به عید و سبزه سبز نکرده چقدر ناراحت شد و رفت " تر تیزک" خرید و سبز کرد .گقت زود سبز میشه . همیشه لباس نو داشتیم .همیشه دید و بازدید می رفتیم و سرش بحث می شد که این بزرگتره اون کوچیکتره ودعواهاشون ......ولی عید با قدرت باعشق باسماجت می امد تو . در نمی زد با قدرت وارد می شدسر جاش می شست و مارو انباشته از امید زندگی و عشق می کرد . انچنان که حتی الان هم عید که میشه عوض می شم اشتباهاتم رو می ریزم کنار و سرشار از زندگی می شم . دلم می خواد خونه تکونی کنم چه ذهنمو چه خونه مو و می کنم (اگرچه خونمو معمولا نصفه نیمه !!!!!!!!!!!!!!)

همیشه دوست دارم هفت سین بچینم و پول لای قران بذارمو وموقع سال تحویل خونه خودم باشم حتی قران دست بگیرم و از در بیام تو !! تا جایی که اگر این کارو نکرده باشم و مسافرتی چیزی باشه دلتنگم .به دلم نمی چسبه وگرفتاری که پیش میادو زیاد که خرافاتی میشم میگم امسال سال تحویل خونه نبودم !!امسال بعد از دو سال خونه هستم و در تدارک عید و هفت سین و........چه حس خوبی بعد از این سال عجیب غریب !!با اینا خستگی مو در می کنم . امسال سال خوبیه !سال تحویل خونه ام .

 


برچسب‌ها: بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی
|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در دوشنبه 1391/12/28  |
 دست نوشته های خط خطی من !(1)

از ۹ سالگی تا حالا از اینها نگفته بودم !!!!!

دلتنگی

در این سوز سرد  دلتنگی

کجایی آفتاب بی تابی من ؟

بیا بیا که بی تو  سخت دلگیرم .

خودم !

 

 ************

 کدامین ؟

به کدامین گناه عاشق می شویم ؟

به کدامین گناه تنها می شویم ؟

 من نبودم

 قلبم بود ؟

خودم !

 ************

 تنهایی

افسوس که خنده هایم به سبک سری

نگاه عاشقانه ام به هرزگی

عرضه عشقم به ساده لوحی

صداقتم به نادانی

تعبیر شد

دریغ که خودداریم به بی احساسی

حجب و حیایم به مکاری

دست برداشتنم به بی ثباتی

تعبیر شد .

همین است که سالهاست تنهاییم را به جان خریده ام .

خودم

 *************

بهانه  

از  ازل سهم هم بوده ایم

یک روح در دو کالبد

فاصله ها

 تقدیر

پایبندی ها

 همه بهانه اند

حتی اگر مرگ تنها را ه رسیدن مان باشد .

خودم !

 *****************

تعلق

دلگیریم از رفتنت نیست

برو

ما جدایی ناپذیریم

دلگیریم از بی باوریت است که

تعلقمان را باور نکردی .

خودم !

|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در دوشنبه 1391/11/30  |
 گاهی بعضی ها !!!!!!!!
گاهی بعضی ها با ما جور در می آيند، اما همراه نمی شوند،
گاهی نيز آدم هايی را می يابيم كه با ما همراه می شوند اما جور در نمی آيند.
برخی وقت ها ما آدم هايی را دوست داريم كه دوستمان نمی دارند، همان گونه كه آدم هايی نيز يافت می شوند كه دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداريم.

به آنانی كه دوست نداريم اتفاقی در خيابان بر می خوريم و همواره بر می خوريم، اما آنانی را كه دوست می داريم همواره گم می كنيم و هرگز اتفاقی در خيابان به آنان بر نمی خوريم!
گاه ما برای يافتن گمشده خويش، خود را می آراييم، گاه برای يافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز می رويم و همه چيز را به كف می آوريم و اما «او» را از كف می دهيم.

گاهی اويی را كه دوست می داری احتياجی به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمی كنی.
تو قطعه گمشده او نيستی، تو قدرت تملك او را نداری.
گاه نيز چنين كسی تو را رها می كند و گاهی نيز چنين كسی به تو می آموزد كه خود نيز كامل باشی، خود نيز بی نياز از قطعه های گم شده.

او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايی سفر را آغاز كنی، راه بيفتی، حركت كنی.
او به تو می آموزد و تو را ترك می كند، اما پيش از خداحافظی می گويد: "شايد روزی به هم برسيم..."، می گويد و می رود، و آغاز راه برايت دشوار است.

اين آغاز، اين زايش،‌ برايت سخت دردناك است.
بلوغ دردناك است، وداع با دوران كودكی دردناك است، ‌كامل شدن دردناك است، اما گريزی نيست.
و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی، و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی كه از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسيدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی...

شل سیلور استاین

برچسب‌ها: گاهی بعضی ها, زایش
|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در دوشنبه 1391/11/23  |
 
 
 
بالا