متولد دهه 40 و 50بودن یعنی کلی دیکته نانوشته داشتن ودر نتیجه حجم زیادی غلط و اشتباه .
 به روز نخواهد شد !!!!
واقعیتش گمون نکنم که به روزش بکنم!!!!!!! به چند دلیل :

- وقت نمی کنم .بععععععععععععععععله .

- وقت نمی کنم !!

- مطلب نویسی در فیس بوک بهم بیشتر می چسبه ابنجا خیلی زحمت داره بعدشم هی بیا و برو چک کن و نظز بخوان و جواب بده ...........فیس بوک یک لایک تمام .

قربان تمامی شما که هنوزم پی گیرید .  من از رو رفتم نوشتم که به روز حالا حالا ها نمی شود .


برچسب‌ها: به روز نمی شود
|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در شنبه 1392/08/11  |
 HORN PLEASE!!!!

دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد

بچه که بودم حدود 11 -*12 ساله  برای  او لین بار کتاب لبه تیغ سامرست موام رو خوندم .داستان گروهی از مردم که در جوانی  زندگی خود دنبال چیزی اند و در انتها ی کتاب در میان سالی  به چیزی می رسند شبیه یا متفاوت به انچه دنبالش بودند .  یکی به مرگ یکی به شهرت و افتخار یکی به پول و....ولی از همه جالب تربرام لاری بود  مرد جوان امریکایی که  روحش رو که آزرده از مرگ دوستش در جنگ و همچنین  شکست عشقیش بوده بر می داره و به هند میره در اونجا به مرحله اشراق می رسه و لبریز از زندگی سرخوش ، شادمان با روحی به وسعت دنیا و با دیدگاهی تغییر کرده بر میگرده.. این کتاب هنوزم جزکتابهای محبوب زندگیمه .  اسم هند همیشه برام یاد اور این کتاب ، اشراق ، ازادی روح و..... بوده .

مدتی بود خسته و بی حوصله بودم . یک جوری انگار رو حم ازرده وتو هین دید ه و دلخور بود تا جایی که حساس منفی باف غرغروو بهانه گیر  شده بودم و کرخت !!!! اون ادم جدی و چوب مانند ( به قول دوستی )دیگه نبودم واز خودم ناراضی بودم .......... تا سفر هند پیش امد . خوب نه من لاری بودم نه این سفر سفری بود که لاری رفته بود.یک سفر کاری چند روزه به یک شهر کوچیک  در 100 کیلومتری بمبئی  با همسفری که نمی شناختمش و بازدید از کارخانه ای که نمی دونستم وضعیتش چیه و........دوری از خانواده و اریا به خصوص ، و ول کردن کار دوم داروخانه و ........!!!! ولی خیلی امیدوار بودم که!!!!!

خوب ؟ خیلی بهتر از ان بود که فکرشو می کردم .خییییییییلی بهتر .یعنی اینجوری بگم که خیلی امیدوارم که تغییر کرده باشم از این کرختی که یک ساله گریبانم رو گرفته در امده باشم!!! نه به قول دوستی عین "چوب" بشم  نه  شاید مثل  بامبو که انعطاف پذیریش هم خوبه !!! ولی محکم هم هست .....

چی شد که این سفر برام متفاوت از سفر های دیگه بود ؟

اولا علی رغم شوک اور بودن فقرو اختلاف طبقاتی که ادم می دید رو حیه ریلکس و صبور این مردم خیلی جالب بود خیلی . نمی دونم میشه با کلمات بیانش کرد ؟ فقط اینکه با هم سفرم  دو شب پشت هم گشتی توی شهر زدیم و.....متحیر موندیم از لو لیدن این جمعیت در هم، راه رفتن و سواریشون (به خصوص موتور سواریشون )، خرید و فروششون ( کلا نفهمیدیم کی فروشنده است که خریدار)و.......بی خیالیشون ! مردمی که از کنارمون رد می شدندو یا نگاهمون  نمی کردند یا نیم نگاهی می انداختند و می رفتند(حالا چون سفید !!! بودیم و تیپ اروپایی داشتیم و دور بینووعکس  می گرفتیم) نه مزاحمتی برای ما داشتند نه برای هم .حتی سگها که همه جا پاچه می گیرند یا حداقل پارس می کنند هم لخت یک گوشه افتاده بودند تا جایی که اگر پارو دمشون هم میذاشتی  تکون نمی خوردند!!!!! .(واقعا دم یکیشونو که تو سایه بود لگد کردم و...هیچی) حالا اثر گشنگی بود با ریلکسی؟ نمی دونم .شهرهایی پر از اشغال( واقعا پر) که گاوهاو ادمها  درش می لو لیدند وخاک و اشغال همه جا پخش و پلا بود تا انجا که به همراهم گفتم اینجا حمام کردن بی فایده است . (وجواب من این بود که  اینها حتما به همون نتیجه شما رسیدند که انقدر کثیفند) مردمی انقدر ساده و ریلکس که جلو در مغازه هاشون دمپایی یا کفششون رو در می اوردند و داخل مغازه کلا پابرهنه بودند . و....... جایی که ایستگاه اتوبوسی نمی دیدی و مردم در حین حرکت پیاده و سوار می شدند. ایستگاه قطاریعنی جایی که قطار سرعتش راکند می کرد نه اینکه بایسته !! علی رغم هر چه که دیدم یا حتی عجله ای که در حین رانندگی داشتند و دستشان کلا رو بوق بود .یک سر خوشی یک امید  ،بی خیالی تو چهره شون ، ته چشمهای درشت مشکیشون و غذاهای hot !!!!!  شون و(به قول همسفرم ) حتی  تو هوا بود که تحسین برانگیز و سرایت کننده  بود و صبر و خونسردیشون !!!!!جوری واگیر دار  بود که علی رغم کار و بدو بدو ومسافت طولانی ....... وهتلهای  عجیب غریب! تمام مدت سر خوش ریلکس و تا حدودی حتی ذوق مرگ بودم !!!! واقعا به نظرم ریلکس ترین مردم دنیا بودند .

 

دوما داشتن یک همسفر عالی .علی رغم اشنا نبودنمون  از لحظه ای که همدیگرو دیدیم حرف زدیم وبه هم و به همه چی خندیدیم  . واز اول با بد جنسی خنده داری هر چیزی رو تفسیر کردیم  تا....الان که پس از دو ساعتی پر چونگی رو صندلی هواپیما ایشون خوابشون برد و منم نوشتم .واقعیتش مدتها بود که منهای خانواده ام نه انقدر همراهی دیده بودم نه همراهی کرده بودم .نمی دونم تاثیر هند بود یا شخصیت عالی و بی شیله پیله و تحسین بر انگیزو دنیا دیده  ایشون یا پرچونگی و روی باز من وخوش مشربیی و ذوق مرگیم از سفر  !!  یا همه اش با هم . ولی واقعا به قول خودشون خاطره بیادماندنی شد .

انگار از همین ایران گرفتاری ،کار ،خانواده ،دلتنگی برای همسرو فرزند  و...... همه چیزو با بستن در تاکسی و حرکت به طرف فرودگاه کنار گذاشتیم و حرف زدیم و خندیدیم .خندیدن به مسافران ،به معطل راننده شدنمان  در فرودگاه بمبئی، کپرهای slum dog  که در مسیر فراوان بود ند با دیشهای ماهواره  شان ،به لباس هابه خصوص لباسهای  "زیر" اویزان از در و دیوار و پنجره ساختمانها ، به بوق ماشینهاو موتورها (که همراهم با  یک" مرض" بدرقه شون می کرد ) و رانندگی وحشیانه !!!!هندیها ، به نوشته HORN  PLEASE   !!!!!!پشت ماشینها ،به تند و hot  و strong (نقل قول ایشون ) بودن همه چیز و....و..... .چیزی نموند که بهش نخندیم . به هتل مضحک مون در شهر Boisar  و هتل پر پیچ وخممون در بمبئی خندیدیم .به سوختن دهنمون در اثر غذاها و وحتی نوشیدنی ها وصبحانه (این دوتای اخر کفر همسفرم را دراورد ) خندیدیم وبه سوزشی که اشک به چشم و اب به بینی می اورد!.....و البته فقط خنده نبود گفتگو های راحت بی شیله پیله که با هم داشتیم انجور که دوستان خیلی خیلی صمیمی دارند .

هرچه که بود به نظرم سن بالای چهل هردو ، دیدن ان روی زندگی ،دلخوری از زندگی در کشور کف کف جهان سوم (البته بعد از دیدن هند دیگه نمی گفتیم کف کف جهان سوم )، دلخوری از بی فرهنگی و.... از تنهایی در این جامعه پر ازدحام و....و دلخوری از قدمهایی که به اجبار در این جامعه و مملکت برمی داشتیم ونگرانی از اینده  فرزندانمون در ایران و.......باعث شد که  راحت ساعتهاصحبت کنیم ، گوش کنیم ،نظر بدیم وحتی حسرت بخوریم (از جمله حسرتها این بود که در این مملکت که حتی نوشیدنی وصبحانه hot هستش چرا ما هیچ یک از آدمهای زیبا و hot ی رو که عکسشون به وفور به درد ودیوار شهر دیدیم زیارت نکردیم !!!!!)و راحتتر بخندیم .خیلی راحتتر . و از ته دل .

خلاصه اینها باعث شد که سفر یا سفر که نه ، این خاطره بیاد ماندنی برام یک چیز دیگه باشه .یه جایی بذارمش که فراموش نشدنی ها رو می ذارم .

والان که متنو کامل می کنم بذارم تو وبلاگم  می بینم به عنوان "مسافری از هند" علی رغم فرصت خریدی که نداشتیم  سوغاتی ریلکسی ارامش و خنده ای عالی رو با خودم اوردم .وتلاش برای تغییر!حالا نه در حد لاری کتاب لبه تیغ .ولی خوب   سعی کنم  کمی ریلکس تر و راحتتر زندگی کنم . ودیگه  هر وقت دلم خواست "خارج از ایستگاه زندگی "هم سوار یا پیاده اتوبوس زندگی بشوم . ومهمتر از همه اینکه به جای بوق زدن برای زندگی !!!!!روی پشتم بنویسم HORN    PLEASE   !!!!و با نیم نگاهی به پشت سرم با سرخوشی و خنده  صبرکنم "زندگی" برام "بوق "بزند .

به همسفر نازنینم ،وخانواده هندی سنگ کار که مهمونشون بودم و.......خود هند .


برچسب‌ها: HORN PLEASE, هند, سرخوشی
|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در دوشنبه 1392/02/09  |
 c’est la vie !!!!!!!! 2
با دیپلم , با پول, با........ با این چیزها آدم خوشبخت نمی شود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند.

چشمهایش / بزرگ علوی

این نوشته مال دوستیه که وقتی دیدمش کیف کردم....یک تغییر بیرونی در خودش ایجاد کرده بود که آنقدر به من حال داد که تا 3 صبح بیدار بودم و می نوشتم !!!!..... بهش  به شوخی گفتم که همه از درون شروع می کنند تو از بیرون شروع کردی ؟ گفت "من درونم درسته" . و من مطمئنم که اینطوریه . و اما علت کیف کردن من ؟ میگه :
 انسانهای قوی می دانند چگونه به زندگی شان نظم دهند .
در هر زمان و موقعیتی همچنان با لبخندی روی لب می گویند "من خوب هستم".

واقعیتش خودمو ادم سختی کشیده و سرد وگرم چشیده ی نمی دونم که قضاوتی بکنم ولی یک چیز هایی دیدم که می دونم تغییر بیرونی بعضی وقتها سخت تر از تغییر درونیه و نشونه اینه که :

اولا    درون درسته! یعنی وجود اعتماد به نفس واقعی که همیشه مورد تحسین من بوده . اطمینان به خود از اون واقعی هاش نه از اون کاذب ماذبهاش که با یه باد از بین می ره . از اونهایی که نیازی به ابرازش نداری ولی اونهایی شبیهند یا اندک درکی دارند خوب می فهمندش و براش احترامی قائلند که نگو و نپرس .

دوما وجود شهامت   !اره. تو این دور و زمونه که آدمها عقلشون به چشمشونه ،شهامت می خواد که استحکام درونت رو با تغییر بیرونی به نمایش بداری و برات مهم نباشه ملت چی می گن . و نشونه اینه که از به وجود امدن تغییر نمی ترسی و یا اصلا تغییر رو خیلی وقته در خودت به وجود اورد ی از نمایشش نمی ترسی . واقعا وقتی همه در حال خرد بینی و ذره بینی و تفسیر هر حرف و حرکت و...... هستند این که با سر شیرجه بزنی تو یک تغییر بیرونی ؟ شهامت می خواد .

سوما خود خودبودن! یعنی دیگه از سد این قوانین و قراردادهای اجتماعی که سنت  عرف دین  یا هر کوفت دیگه ای به ما تحمیل می کنه امدی بیرون .اولین برات خودته و.....یا خودت و خواست خودت مهمترین چیزه . واقعیتش گاهی وقتها خیلی از ما فکر می کنیم که خودمونیم ولی در مواقعی آنچه هستیم که دیگران از ما می خواهند . منظور من بی اعتنایی به اخلاق یا اصول تعریف شده  اجتماعی  نیست . اصلا . بلکه بیرون امدن از این قوانین یا باید نباید ها یا مخلص کلام اخلاق اجتماعی و رسیدن به اخلاق فردیه *که هم باارزش تره و هم درست تر . یعنی دیگه در انجام هر کار اول خودتو در نظر میگیری و منافع و علایقتو و بعد اطرافیانتو و با کمترین اسیب به دیگران بهترین مسیر رو انتخاب می کنی . یا در حقیت او نجور که خودت می خوای زندگی میکنی .زیستن واقعی یا خود زیستن .که..... عالیه.

چهارما :سخت نگرفتن  . هر چیزیو (عمل یا حرف )رو جدی نگرفتن  .همین. که من این یکی رو واقعا دوست دارم .



واین نوشته تقدیم به خودشه .......بزن لایکو به افتخارش ( به قول فیس بوکی ها )!!!!!

*اخلاق فردی رو شاید بشه به وجدان تفسیر کرد .نمی دونم . علی رغم فشار و تبلیغ ودستور العمل های دینی وسنت و...... چرا انقدر دروغ وفسادو..... در جامعه ما زیاده . شاید علتش اینه که جامعه سعی در اصلاح افراد داره نه افراد سعی در اصلاح جامعه . به نظرم با زور تمایلات اصلاح نمی شوند .زیر پوستی می شوند و..... من شخصا فکر می کنم همه ما باید خوب و بد خودمون راداشته باشیم که حتما هم نسبیند و بازمان و مکان فرق می کنند.و اصل هر چیزی فرای تمامی قواعد اجتماعی خود ما هستیم که درست یا غلط رفتارمون رو تعیین میکنیمتازه اونم نسبی.اقدام با در نظر گرفتن میزان تمایل خودت  +توابعش..... بهترین شیوه برای زندگیه .


برچسب‌ها: c’est la vie, 2
|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در یکشنبه 1392/01/11  |
 c’est la vie !!!!!!!!

چون از این کویر وحشت

 بسلامتی گذشتی

به سپیده و به باران

برسان سلام مارا

اولین بار سالها پیش در یکی از مستند های "ژاک‌ایو کوستو" به این کلمه بر خوردم ." سلاوی"یا زندگی همینه.عاشق مستند های  دریایی  این مستندساز، عکاس ، نویسنده، محقق فرانسوی و.........بودم و تو تلویزیون بی برنامه ایران جزو معدود برنامه هایی بود که هر گز دیدنش رو از دست نمی دادم .قشنگ یادمه که داستان فیلم مستند این بود . بعد از سالها تحقیق راجع به یک کشتی حاوی طلا و جواهر که در دریاغرق شده بود با کلی امید با گروهش  دنبال اون میره . صحبت اعضای گروهش رو یادمه ارزو هاشونو اگر که این گنجو بدست بیارند و....... و امید خودشو که صرف نظر از گنج ،امید یافتن کشتی که سالها وقت صرف کرده بود به بار بشینه و در اخر فیلم پس از روزها جستجو و کشتی پیدا نمیشه و........ کلام اخرش این بود " سلاوی ". زندگی همینه . ممکنه همیشه کامیاب نباشی ممکنه امیدت به نا امیدی تبدیل بشه وممکنه دنبال چیزی بری بدستش نیاری یا بدستش بیاری هم راضیت نکنه و.......و.....و....

چند روز پیش تو وبلاگ یکی از اشنایان  به مطلبی از یک خانم بر خوردم  و دیدم که ارزو هاشو با چه حسرتی نوشته و خوب ناگهان این عبارت امد توذهنم . ارزو های اون فردفارغ از جنسیتش خیلی عادی و رو تین بود مثل ارزو های همه ما ولی حسرتی که ته کلامش بود منو لرزوند . اما چرا لرزیدم . واقعیتش اینکه ما ادمها ذات زندگی و نمی پذیریم و اون پذیرش مسئو لیت و پذیرش اینه که " معنای زندگی مشروطه و می تونه حتی معنی بالقوه مرگ و رنج رو در بر بگیره " البته متاسفانه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!یا زندگی همچین همیشه بر وفق مرادمون نیست و قرار هم نیست باشه پس بپذیریم  .

چند وقت پیش که کلی دلخور و ناراحت و اوقات تلخ و...............ارزو بدست نیامده !بودم . دو نقر کلی روم تاثیرگذاشتند. یکی  دکتر بهنام اوحدی روان پزشک که به مناسبتی ملاقاتی پیش امد و گفتگویی با هم داشتیم و یک کتاب به من داد و چند فیلم معرفی کردکه کتاب خیلی عجیب بود. خوندنشو توصیه می کنم "انسان در جستجوی معنی"نوشته دکتر فرانکل که برای اولین بار یک کوچولو با مفهوم "اگزیستانسیالیسم "یا هستی گرایی اشنا م کرد کل قضیه اینه که میگه " اگر زندگی رنج بردن است برای زنده ماندن باید ناگزیر معنایی در رنج بردن یافت."از اونجایی که به جز این کتاب و یک کمی مطالعه اینتر نتی اطلاعات دیگه ای ندارم ضمن عذر خواهی از بنیان گذاران این مطلب_(کی یرکگارد و هایدگرو..... ) نظر خودم رو می نویسم .

 به نظر من خودمونیش میشه" بودور که واردور"یا همینه که هست یا شیکش همون" سلاوی". یعنی منطق زندگی اینه که قرا رنیست برخلاف تلقین های مامان و بابا هامون و داستانهای پایان خوش دار کودکی و جوانی و.....فرهنگ سختی گریزی ایرانی جماعت به ما تو این زندگی فقط  خوش بگذره . قطعا لحظات ناب و لذت بخشی داریم ولییییییییییییییی. سختی و بدبختی و .......هم تا دلتون بخواداین سختی ها از درک نشدن توسط نزدیکان ودوستان وهمکاران ،کسانی که عاشفانه دوستشون داریم هست تا مشکلات مالی و اجتماعی و.... ور اه گریز یافتن معنی در انهاست .یا درست ترش داشتن هدف یا " ایجاد هدف " برای اون سختی ها و..... هستی گذراست و به جای بدبینی و انزوا باید کار و تلاش کرد و..........بابا کتابشو بخونید بهتره تامن بگم !!!!

دوستی هم دارم که یک یار دبستانی واقعیه . که تو همین وبلاگ براش نوشتم .از اونجایی که از این کویر وحشت همچین بسلامتی داره می گذره مورد تحسین منه . چند وقت پیش که امده بود پیشم اینجوری  می گفت که ادم باید محکم و با درک باشه که به چیزی دل نبنده و هیچی نه خوشی نه ناخوشی زیاد تکونش نده . پیش امد ها ی بد و خوب را یکسان !!(عمرا بشه ) بپذیره و در زندگی فقط دم رو ببینه و لحظه یا دم براش مهم باشه .دم  باید خوب بگذره .و برای اون باید کارو تلاش کنیم .

تا دست بر اتفاق برهم نزنیم

پایی زنشاط بر سر غم نزنیم

خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح

کین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم

اخرش این که " سلاوی" زندگی همینه "خوب و بد مخلوط "مثل میوه هایی که از میادین تره بار می خریم . کیسه رو کسه دیگه برامون پر می کنه ولی بعدا تو خونه میشه سورتش کرد .ولی خوب همه رو با هم دادن دستت . برای خراباش هم باید یک فکری بکنی . بععععععععععععععععععععععععله .


برچسب‌ها: c’est la vie, بودور که واردور
|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در جمعه 1392/01/09  |
 بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی !

 بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانمازترمه ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینها خستگی مو در می کنم

اره بوی عید میاد .بعد از یک سال پر از کار با در گیری های خاص ذهنی  اقتصادی کاری و....................   ولی بوی عید میاد بوی نو شدن بوی زندگی زنده بودن . جالبه همیشه از عید خاطره دارم .بچه که بودیم مادروپدرم تو بدترین شرایط اقتصادی(جنگ ،بی پولی و...)عیدو با تمام سنتهاش راه میانداختند. همیشهخونه تکونی مفصل داشتیم همیشه تو خونه ما سبزه سبز می شد .تخم مرغ رنگ می شد وهفت سین کامل و زیبا چیده می شدو من به عنوان خوش قدم !!!قران دست می گرفتم و می رفتم بیرون و از در میامدم تو تا خوشبختی و نعمت با خودم بیارم  . تنها یک سال یادمه مامان سبزه دیر سبز کرد!اونم سال 59 تو اوج انقلاب وزمزمه جنگ و گرفتاری اقتصادی ما هم داشتیم منزلمون رو از کرج انتقال می دادیم تهران خونه می ساختیم و رفته بودیم منزل مادر بزرگ مادری مونده بودیم که خوب تبعات  خودشو داشت و همه اش باعث در گیری ذهنی هر دو نفرشون شده بود . یادمه وقتی دید چهار پنج روزی بیشتر نمونده به عید و سبزه سبز نکرده چقدر ناراحت شد و رفت " تر تیزک" خرید و سبز کرد .گقت زود سبز میشه . همیشه لباس نو داشتیم .همیشه دید و بازدید می رفتیم و سرش بحث می شد که این بزرگتره اون کوچیکتره ودعواهاشون ......ولی عید با قدرت باعشق باسماجت می امد تو . در نمی زد با قدرت وارد می شدسر جاش می شست و مارو انباشته از امید زندگی و عشق می کرد . انچنان که حتی الان هم عید که میشه عوض می شم اشتباهاتم رو می ریزم کنار و سرشار از زندگی می شم . دلم می خواد خونه تکونی کنم چه ذهنمو چه خونه مو و می کنم (اگرچه خونمو معمولا نصفه نیمه !!!!!!!!!!!!!!)

همیشه دوست دارم هفت سین بچینم و پول لای قران بذارمو وموقع سال تحویل خونه خودم باشم حتی قران دست بگیرم و از در بیام تو !! تا جایی که اگر این کارو نکرده باشم و مسافرتی چیزی باشه دلتنگم .به دلم نمی چسبه وگرفتاری که پیش میادو زیاد که خرافاتی میشم میگم امسال سال تحویل خونه نبودم !!امسال بعد از دو سال خونه هستم و در تدارک عید و هفت سین و........چه حس خوبی بعد از این سال عجیب غریب !!با اینا خستگی مو در می کنم . امسال سال خوبیه !سال تحویل خونه ام .

 


برچسب‌ها: بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی
|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در دوشنبه 1391/12/28  |
 دست نوشته های خط خطی من !(1)

از ۹ سالگی تا حالا از اینها نگفته بودم !!!!!

دلتنگی

در این سوز سرد  دلتنگی

کجایی آفتاب بی تابی من ؟

بیا بیا که بی تو  سخت دلگیرم .

خودم !

 

 ************

 کدامین ؟

به کدامین گناه عاشق می شویم ؟

به کدامین گناه تنها می شویم ؟

 من نبودم

 قلبم بود ؟

خودم !

 ************

 تنهایی

افسوس که خنده هایم به سبک سری

نگاه عاشقانه ام به هرزگی

عرضه عشقم به ساده لوحی

صداقتم به نادانی

تعبیر شد

دریغ که خودداریم به بی احساسی

حجب و حیایم به مکاری

دست برداشتنم به بی ثباتی

تعبیر شد .

همین است که سالهاست تنهاییم را به جان خریده ام .

خودم

 *************

بهانه  

از  ازل سهم هم بوده ایم

یک روح در دو کالبد

فاصله ها

 تقدیر

پایبندی ها

 همه بهانه اند

حتی اگر مرگ تنها را ه رسیدن مان باشد .

خودم !

 *****************

تعلق

دلگیریم از رفتنت نیست

برو

ما جدایی ناپذیریم

دلگیریم از بی باوریت است که

تعلقمان را باور نکردی .

خودم !

|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در دوشنبه 1391/11/30  |
 گاهی بعضی ها !!!!!!!!
گاهی بعضی ها با ما جور در می آيند، اما همراه نمی شوند،
گاهی نيز آدم هايی را می يابيم كه با ما همراه می شوند اما جور در نمی آيند.
برخی وقت ها ما آدم هايی را دوست داريم كه دوستمان نمی دارند، همان گونه كه آدم هايی نيز يافت می شوند كه دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداريم.

به آنانی كه دوست نداريم اتفاقی در خيابان بر می خوريم و همواره بر می خوريم، اما آنانی را كه دوست می داريم همواره گم می كنيم و هرگز اتفاقی در خيابان به آنان بر نمی خوريم!
گاه ما برای يافتن گمشده خويش، خود را می آراييم، گاه برای يافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز می رويم و همه چيز را به كف می آوريم و اما «او» را از كف می دهيم.

گاهی اويی را كه دوست می داری احتياجی به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمی كنی.
تو قطعه گمشده او نيستی، تو قدرت تملك او را نداری.
گاه نيز چنين كسی تو را رها می كند و گاهی نيز چنين كسی به تو می آموزد كه خود نيز كامل باشی، خود نيز بی نياز از قطعه های گم شده.

او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايی سفر را آغاز كنی، راه بيفتی، حركت كنی.
او به تو می آموزد و تو را ترك می كند، اما پيش از خداحافظی می گويد: "شايد روزی به هم برسيم..."، می گويد و می رود، و آغاز راه برايت دشوار است.

اين آغاز، اين زايش،‌ برايت سخت دردناك است.
بلوغ دردناك است، وداع با دوران كودكی دردناك است، ‌كامل شدن دردناك است، اما گريزی نيست.
و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی، و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی كه از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسيدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی...

شل سیلور استاین

برچسب‌ها: گاهی بعضی ها, زایش
|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در دوشنبه 1391/11/23  |
 نسل سوخته ، مرام زندگی 15،همه آهنگهای من .

"یاد اوری کردی . دایر استریت یا استریتس ؟خواننده اش یکجور خاصی گیتار می زد نه ؟ الکتریک رو با انگشت می زد .  پسرعمه ام عاشق یکی از آهنگهایش بود  Brother …….. نمی دونم چی ....... یکی دیگه ام یادم آمد وسپ ؟ w.a.s.p    ؟ اره من اون موقع خیلی کویین گوش می کردم . دیگه ؟ بلاک سابات ؟.آخ آیرون میدن یادم رفت . اینه بچگی و جوانی من ..... اینها رو جمع کن با داریوش ،عماد رام ،کوروش یغمایی، فرهاد، فرامرز اصلانی و فریدون فروغی . ! چی می شد ......بی خود نیست استعداد موسیقی من کور شد ."

از مکالمه و اس ام اس بایک دوست 25/10/91

این نوشته یک نوستالژی تمام عیاره ! دوستی دارم که پس از سالها زندگی در خارج به ایران آمده بود و  اواخر رفتنش ازم یکسری آهنگ از خواننده های جدید ایرانی با سبک خاص خواست در نتیجه با توجه به وقت کمم دست به دامن دوستی شدم  برای گرفتن یکسری از آلبومهای منتخب ایرانیش  . ( آلبوم داره ها)( بگذریم که بهم نداد) * . این گفتگو منو برد به  اواخر دهه 50 وکل دهه 60 و70زمانی که دختر  نو جوانی یا جوانی بودم .


واقعیتش من توی خانواده ای بزرگ شدم که هر کاری به جز درس خواندن حرام بود ! والبته بدون در نظر گرفتن شرایطت باید یکسری توانایی ها رو هم خودجوش داشتی . یعنی چی ؟ یعنی هر گز شرایط یاد گرفتن موسیقی ویا یاد گیری زبان انگلیسی ( داشتن معلمموسیقی یا زبان  یا کلاس رفتن ) برامون فراهم نمی شد ولی  وقتی در جایی قرار می گرفتیم که بچه یا نو جوانی بود که مثلا چنین مهارتهایی داشت بلافاصله مقایسه می شدیم که دیدی فلانی چه سنتوری می زد یا ارگی می زد یا انگلیسی رو مثل بلبل حرف می زد ؟ بحث راجع به کلاس رفتن و.... هم بی فایده بود . بگذریم .خوب از اونجایی که درس خواندن کار ساده ای بود ما جهت جلب رضایت به اون پناه بردیم تا حداقل از شر مقایسه در این زمینه راحت بشیم و البته از اونجایی که من از بچگی کمی تخس بودم همیشه مفرهایی  برای خودم پیدا می کردم تا به سمت علایقم ادبیات و سینما.....در اخر موسیقی گریزی بزنم .  برعکس ادبیات در زمینه موسیقی که علاقه اصلی من هم نبود پیدا کردن مفر سخت بود . بخصوص در برهه زمانی جنگ و...ولی خوب یک کمی کارهایی کردم . خانواده پدری من برعکس فک و فامیل مادریم از اون آدمهای شاد و شنگول بودندو اهل آواز و موسیقی البته از نوع در هم .یعنی از چهچه شجریان تا آهنگ چینی گوش می کردندو انگلیسی ، فرانسه ( آدامو قشنگ یادم میاد ) اسپانیایی وعبری ،کردی و ترکی و فارسی و لری و..... گوش می کردندو گاهی هم می خواندند  و خونه عمه ها میشد در رفت کتاب خواند آهنگی گوش دادو.... همه شونم آرشیوشون پر بودبه خصوص دوتا شوهر عمه های من و بعد ها پسر عمه ام وحید بهترین دوست دوران کودکیم  .و بعد دوستانی  خانوادگی بودند که نگو نپرس تا دور هم جمع می شدند .بزم می گرفتند و.... هنوز یادمه  که یکی ازدوستان  پدرم ( عمو پرویز ) همیشه می گفت زبان انگلیسی رو به خاطر آهنگ "کی سرا" ی دوریس دی یاد گرفته . اونجا بود که با نام الویس پریسلی و دمیس روسس آشنا شدم و اولین آلبومهای خارجی که داشتم مال این دو نفر بود . در اولین سفر پدرم به امریکا کاستشون رو  ازش خواستم و چقدر تعجب کرد. و البته فقط الویسو برام اورد.

خونه عمه ام مادر وحید خیابان سلسبیل بود . ما دوتا یک روح در دو بدن بودیمو واهل گشت و گذار تو خیابون اصلی و کوچه پس کوچه های سلسبیل .قبل از انقلاب بودو دو سه تا کاست فروشی  سر کوچه شون بود که حتی الانم یادمه .یکیشون که نو اور تر بودو از هایده و حمیرا زده بود بیرون و جلو درش پوستر بزرگ الویس و داریوشو داشت ویک گروهی به نام blue oyster !!!! هنوزم  حتی آهنگ های کوروش یغمایی یادمه که صداش از مغازه بیرون می امد . هر وقت می رفتیم خونه عمه که زیاد هم می رفتیم با وحید حتما سرک می کشیدیم تواون  مغازه . حتی قیافه فروشنده هاشم یادمه .یکیشون موهای زیاد وز کرده داشت و او یکی عین  ابی بود البته ابی همان سالها . یادمه یکبار مامانم رو به زور کشیدم تو اون مغازه و با التماس وادارش کردم برام کاستها ی داریوش و دمیس روسس و عماد رام رو بخره . وجای تعجب بود که خرید ! چون اون دوتا عادت داشتند  کاست رو برا خریدار بگذارند و مامان از آهنگ فرنگیس عماد و کوه رو می ذارم رو دوشم داریوش و good bye my love  دمیس روسس خوشش امد . بگذریم که مادر کوروش یغمایی همسایه عمه ام بود و کاوه و کامیل پسرهاش همبازیمون ( همین کاوه یغمایی که الان هم می خونه). و ما عادت داشتیم به دیدن کوروش و همسر زیباش و خواندن آهنگهاش مثل لیلا و هوار هوار و گل یخ . امان از این گل همیشه یخ .

 اون سالها گذشت .انقلاب شد و  دهه شصت شد. دهه جنگ و بد بختی و..... ماهم بزرگ شده بودیم سلیقه مون کمی متفاوت شده بود . دوره بدی بود . هیچی پیدا نمی شد . هیچ اهنگی دم دست نبود عمه ام هم دیگه  سلسبیل زندگی نمی کرد  یکبارهم که با وحید رفتیم سلسبیل از مغازه های کاست فروشی خبری نبود .آهنگها و شعر ها با فاصله یکسال دوسال بعد  به دستمون می رسیدند  . و دور برمن جز چند تاهمکلاسی و وحید کسی نبود اهل موسیقی خارجی ! باشه . با تمام اینها با همه نداری ها کسایی رو شناختیم  خارج از اولیویا نیو تن جان و ...... گروههایی مثل  آیرون میدن و وسپ و بلاک سابات و.....که  من queen و وحید dire striats  رو خیلی می پسندیدیم . هنوزم یادمه که سر ایرانی بودن یا نبودن فردی مرکوری بحث می کردیم و یا از گیتار زدن مارک نوفلر که گیتار الکتریک رو با انگشت می زد حال می کردیم (یک ویدئو یادمه که هد بند داشت و جین پوشیده بودو با چه حالی گیتار می زد ما هم غش و ضعف میکردیم ) . .

اگرچه خواهرم المان بود ولی علی رغم حضورش اونجا سخت برام اهنگی چیزی می فرستاد  که هیچ اگر دیداری پیش میامد یا ما میرفتیم سلیقه مو مسخره می کرد و این جور موسیقی ها رو انتلکچوال نمی دونست (ما سه سال اختلاف سنی داریم !!!!)و من در حسرت دوستایی بودم که پسرخاله دسته دیزیشون از خارج عکس و پوستر و....براشون می فرستادو خواهر من تو سن 19یا 20 سالگی می رفت اپرا گوش می کرد یا کنسرت ارگ کلیسایی !!!!. البته من زورمو می زدم اون چیزکی  بفرسته که گاه گاهی مجله ای می امدو وخوب سختم بود فرستادن .یادمه یکبارشد که بریم آلمان من پوستر و عکس هایی رو که خریدم  رو داخل استین کاپشنم گذاشتم و اوردم ایران . اون دوره با  depech mode و aha و def leppardو....آشنا شدم .ولی اهنگها نمی رسید بعد یواش یواش جنگ تمام شد .و امدندaerosmith، metalica  ، bon jovy ، gunsn rosesوREM.......و دوران دانشجویی ودهه 70 شده بود و آزادی بیشتر و ....من تقریبا تمام دوره دانشجویی رو با اینها سر کردم .باضافه چند تایی ایرانی مثل داریوش و......یادمه چقدر دنبال  شعر اهنگ   November Rain گروه گانز یا Losing My Religion گروه REM  گشتم .

خوب درس تمام  شدو کار و ازدواج و باز کارو و بعد پسر کوچولو .....و داروخانه وکارخانه و.......خوب دیگه وقت نمیشه زیاد .سلیقه ام هم فرق کرده ولی هنوز درهمه !از چاووشی بگیر تا لینکینگ پارک و.........سلین دیون بستگی به حالم داره . حالا پسر کوچولوم که حاقظه اش توپه هم شام مهتاب داریوشو از حقظه  هم چمدون چاووشی رو  وگاهی سعی میکنه هتل کالیفرنیای ایگل رو بخونه وزورش که می رسه تو خونه کنسرت پبانوی ماکسیمو می داره یا تو ماشین اهنگ fur elize  بتهون یا swan lake چایکوفسکی؟ و .... اینه سلیقه این روزهای من .

ولی  چشمامو که می بندم می تونم دور فیلمو برعکس کنم برگردم اون دختر دانشجویی رو ببینم که از نحوه خواندن اکسل روز خواننده گانزن که گاهگاهی کلمات  مثل اییییییییی می کشید لذت می برد .عاشق گوش کردن آهنگهای گروه بون جوی  بود و از شنیدن Losing My Religion گروه آر ای ام برای صدمین بار خسته نمی شد ومی تونم عقبتر برم وبرگردم  به بچگی به سلسبیل وجست خیز کنان  از جلوی اون مغازه ها رد شم و توشون سرک بکشم .

هنوزم می تونم فکر کنم که از جلوی اون مغازه رد میشم و  کوروش یغمایی میخونه :

بهــــــــــــار از دستـــــــــــــــــای من پـــر زد و رفت

گــــــــــــــــل یخ توی دلم جوونـــــــــــــــــه کـــرده

تو اتــــــــاقم دارم از تنهایـــــــــــی آتیش میگیرم 

ای شکوفــــــــــــــــه توی این زمونـــــــــــه کــرده

چی بخونم؟جوونیم رفته،صدام رفته دیگــــــــــه!

گل یخ توی دلــــــــــــم جوونــــــــــــــــــــه کــرده!

 

 

*بس که بد اخلاقه .

خانه 1/11/91 ساعت 00:50


برچسب‌ها: نسل سوخته, مرام زندگی 15, همه آهنگهای من, چاووشی
|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در یکشنبه 1391/11/08  |
 برو ولگردی کن رفیق*

برو ولگردی کن رفیق*

"اینو میفرستم که بیدارت کنم چون دق کردم که حتی تو هم با اون همه گرفتاری جایی رو داری که در بری از دنیا و زندگی ................ مردم از حسادت "

اس ام اس 8 صبح یکی دوهفته پیش خودم به دوستی که گاه گاهی گریز می زنه به شهرش .

سالهاست که به عنوان یک متولد و بزرگ شده تهران به همه اونها که اصلیتشون مال جایی غیر از تهرانه حسودی می کنم .سالها داشتن دوست و همکارهایی که گریزی می زنند به جایی، حالا اسمش هرچی باشه "صومعه سرا  ، تنکابن ، سنندج ، مشهد ، شاهرود ، رشت ، تبریز ،اندیمشک ، آبادان ** اهواز و......" هرجا باشه همین قدر بس که خانه پدری باشه و  حیاتی و گاهگاه بالکنی که بشه اونجا یک گوشه لم بدی و بگی گور پدر دنیا .........ودوستانی که بشه بری پیششون مهمونی تا نیمه شب و فضاهایی که بشه توش ولگردی کرد ...... اون برق چشماشون و اون شادی صداشون وقتی می گن که می خوان برن ....... برام واقعا حسرت برانگیزه.

انقدر که گشتم تا منم جایی پیدا کنم .جایی که بشه دررررررررررررررر رفت .بشه ولگردی کرد حالا با دوست یا بی دوست .و بی دوست اگر بودی همچین بی دغدغه باشه تا بشه نوشت یا خواند و.....وخوب پیداش کردم . اسمش کوهساره . نام امروزی بخشی از تپه های کن در شمال غرب تهران  .که اصلیت پدری من به اونجا برمی گرده .از جاده سولوقون یا خیابان یکم شهران که میری بالا خیلی مونده به مسیر اصلی سولوقون ورودی کوهساره . وارد که میشی اول از کنار ردیف خونه هایی رد میشی که حسرت می خوری به جاشون ! واز کنار یه  یک مسجد نیمه ساخته ! که تعجب می کنی از جاش .بعد چند  درخت قدیمیند که به خاطرشون جاده باریک شده ( عاشق این قسمتشم )

و بعد جاده پهن میشه. و پست نگهبانیه و..پلاکاردهایی که ساعت کاری! رو اعلام می کنه .وبعد کمی بالاتر پیچ جاده شروع میشه .می پیچه می پیچی می پیچه می پیچی و میری بالا بالا بالاتر .

از پایین که میای بالا گاهی آدمهایی رو می بینی  پیاده  یا سواره .ادمهای سن دار ،جوان، دانشجو ، سوسول ......عاشق ، قهر و....جدی ، شنگول و....موتورسوارها که عاشقشونم با لباسهای رنگی خوشگل و موتورهای عالی .تو راه گاهگداری آلاچیقی میبینی که خانواده ای یا گروهی جوان توشند واگر زود بری خالیند. ایستگاه اولش که سر سبز و خرمه رو دوست دارم. این قسمت شلوغ تره و خانواده ها اینجاند . فضای سبز  وسایل بازی کودک و بدنسازی .بعد دوباره می پیچی جاده های فرعی از اینجا شروع می شند که یکی دوتاشون رو رفتم و و خلوته و علی رغم خلوتی احساس امنیت حسابی داری . امنیتش در حدیه که گاهگاه  اول صبح خانمهایی رو می بینی دارند پیاده روی می کنند . حتی عشاقم اینجا ها نیستند . یا حداقل ساعاتی که من رفتم (صبح ها )خبری نیست . بالاتر که می ری میرسی به ایستگاه دوم ( اسمیه که من روش گذاشتم )و از اونجا سه جاده میشه که یکیش میره به ایستگاه سوم که موتور سوارها می رند و جاده اش پر پیچ و خمه واخرش میدون مانندیه که وسایل بدن سازی داره و یک دری که موتور سوارها می رند تو و مارو را نمی دندو عشقم اینه که ازش بگذرم. جاده های دیگه رو هنوز نرفتم .محل محبوبه من ایستگاه دومه . اونجا یک میدون بزرگ نسبتا خشکیه که عالیه  برای نشستن نگاه کردن و گوش کردن و نوشتن ......  دور تا دور میدون علی رغم کم درخت بودن نیمکت و میزهای سر هم هست که می تونی بشینی پشتشون رو به میدان و یا پشت به میدان (بسته به حال و هوات ) ببینی و گوش بدی یا برعکس بنویسی یا بخونی .معمولا لب تاپ دنبالمه مثل الان برای نوشتن . واول یک کمی پیاده روی یا دویدن . بعد نوشتن  و بعدهم  نگاه کردن و گوش دادن .می تونی بنویسی از هرچه که بخوای برای کسی یا برای وبلاگت یا براخودت از اونها که نه  تو وبلاگت می ذاری نه  ایمیل می کنی  برا رفقا .از اونها که فقط و فقط می نویسی و تو مای داکیو منتت جای مخصوصی سیوش می کنی تا هیچ کس نبینه . یا می تونی بشینی دستهاتو بذاری زیر چونه ونگاه بکنی . ادمها رو ماشینها رو . موتور سوارها رو عشاق رودوست دختر پسرها رو  ماشین ها رو درخت هارو خود میدونو برا ادمها دست تکون بدی و از شادیشون حال کنی یا ناراحت بشی ....یامی تونی چشماتو ببندی ویا نبندی ولی   هیچ کاری نکنی فقط و فقط گوش بدی از آهنگهای ضربی که خانواده شاد وشنگولی موقع صبحانه گذاشتن تا اهنگهای ویتنی هوستون و...چاووشی  و محسن نامجو و حتی متالیکا و..... خیلها که جدید ترند و نمیشناسمشون و گاهی هم بشنوی  سرو صدای موتور سوارها و یا سروصدای دعوا یا بحث و اشتی ملتی که حالو هواشون عشقولانه است واز حرفهاشون یا تیکه هاشون به هم  یا به تو لذت ببری یا بخندی . می تونی پاشی بری لب سراشیبی ها بایستی تهرون از بالا نگاه کنی که دور، دود گرفته و کثیفه و فکر کنی همین قدر که دوره یعنی منم جایی دارم که در برم .حتی اگر برای ولگردی خیلی نزدیک باشه ....نزدیکتر از اون که بشه گفت در رفتی یا  رفتی ولگردی ....

دلم روزهای خوب میخواهد

روزهایی که آرزو میشوند

روزهایی که یک هفته انتظارش را می کشی

روزهایی که مثل سایه ها می آیند و میروند

دلم یک روز سفید با رگه هایی از نور میخواهد

روزی که انتهایش یک شب روشن باشد

یک روز پر از لبخند

یک روز پر از آرامش

یک روز بدون استرس

یک روز پر از مداد رنگی .

*از مجموعه داستان "برو ولگردی کن رفیق" مهدی ربی

**همکاری داشتم آبادانی .مصداق کامل ولک های جنوب . حتی اونهم وقتی می خواست بره آبادان خراب فقیر جنگزده ، دل تو دلش نبود .


برچسب‌ها: برو ولگردی کن رفیق, کوهسار
|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در یکشنبه 1391/10/24  |
  دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من !!

 دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من !!

چند روز پیش پسر7 ساله ام ! آریا از خانه داریم ایراد گرفت ! از اون ایراد ها که همسرم در 13 سال زندگیمون ازم نگرفته !!!!کلا بچه مرتبیه .نمی دونم تو این حال و هوا ی زندگی ما که یک مادر خونسرد دو شغلی و پدری که نیستش و ساعت 10 شب میاد این نظم از کی یاد گرفته !!!به نظرم اینو رو هم مثل یک چیزهایی از خانواده پدریش(به خصوص عمه سهیلاش که امسال برا اولین بار در تورنتو دیدیمش ) به ارث برده. مثل لب و دهن خوشگلش . یا از مادر بزرگ مادریش و خانواده اش .خلاصه صبح ساعت 6:30 وقتی رو پوشش رو پوشید به من گفت " رو پوشم اتو نداره " اتو کاری از اون کارهاست که ازش متنفرم .اتو کردمو راهش انداختم ورفت سراغ سرویس و درس . ولی وقتی رفت من موندم یک فکر این که چرا من شبیه مادرم نیستم ؟چرا ؟ خونه ما زیاد شبیه خانه نیست بیشتر شبیه اقامتگاه موقت کوهنوردهاست !!!! حداقل سایز برای زندگی سه نفر، حداقل وسایل زندگی که راحتی  رو ایجاد میکنه ووسایل تزئینی کم . هرچه هست کاربرد داره و هرچه کاربرد نداره ندارم یا جمع شده و در دسترس نیست پرده و مبل ساده و..... !!!

 از وقتی بچه دارشدم هرچه ظرف و ظروف تزئینی و.... بود رفت تو بوفه ها که شیطونک راحت بازی بکنه و منم از گفتن کلمه نکن یا دست نزن  به تنها پسرم معاف باشم .از این کلمه ها بدم  میاد.وخلاصه  اون بچگی بکنه منم نگران شکستن و خرد شدن و.. نباشم .اما خونه های بچگی من  کلا خیلی خیلی خیلی خیلی مرتب بودند . تقریبا مرتبیشون  آزار دهنده بود . هر چیزی جایی داشت و جاش انگار حتی با خط کش مرتب می شد. همه شون بزرگ وحیات دار بودن با زیر زمین ها و حیاتهای بزرگ که حتی اونها هم مرتب بودند .از اون خونه ها که ما بچه ها دائما به خاطر درست نکردن تخت و شلوغی میز تحریر و خیس بودن دستمون موقع خاموش کردن چراغ دستشویی ویا دست کثیف به در یخچال زدن ..... مواخذه می شدیم .خاطرات من از مادرم همیشه شستن و پختن و جارو کشیدن و تمیز کردن و... بود .اگر چه آموزگار بود ولی بعد از بازنشستگیش که حول و حوش14-15 سالگیم اتفاق افتاد .همین یادمه .دائما می شست و می پخت و تمیز می کرد و مرتب می کرد و در یک وجب جای خالی چنان ظرف می چید که شکستنش تن خودش و ما رو می لرزاند و....وهنوزم همین طوره .یکی از دعواهای پدرم باهاش اینه که این روزنامه دیروز چی شد ؟و مامان بعد از این همه سال با تعجب میگه انداختمش دور .جاش رو میز هال نبود .بعدشم مگه نخوندی ؟ روزنامه میزو و هالو شلوغ !!!میکنه . خلاصه الان که فکر می کنم خونه خیلی  تمیزی که خیلی هم مصفا نبود .یا خونه نبود، پادگان نظافت و نظم بود و شاید خونسردی من در خانه داری آشپزی و.......دهن کجی به نظمی بود که بچگی مو دست خوش خودش قرار داد  این که بچگی نکنی و همیشه دختر خوب مودب تمیز و...... باشی (که البته زیاد گوش نمی کردم ) .آیا به خاطر مادرم است که من همیشه خدا از زن خانه بودن فرار کرده‌ام؟ یا شباهتم به عمه هام که مصداق" ناخانه دار بودن" بودند  از نظر مادرم .

واقعیتش مدتهاست با خودم صلح کردم . اینکه خانه من، همینجوری که هست، خانه است و لازم نیست که من فرشته نظم و اشپزی باشم و اینها تنها مسائلی نیست که خانواده ام را در امان نگه داردیا اونجا رو مصفا بکند . مدتهاست باور دارم  من همینم که هستم و حق دارم دنبال کار بدوم و پول در بیاورم فکر ادامه تحصیل یا ایجاد بیزینس جدید بکنم یا اگر خسته‌ام حق دارم که بنشینم یک گوشه و کمی استراحت کنم یا فیلم ببینم یا ورزش کنم یا اصلا بزنم بیرون گردش .برم کوهسار و مطلب بنویسم فیس بوک برم.....  حتی اگر ظرفها رو در ماشین ظرفشویی نچیده باشم   یا آشپزی نکرده باشم یالباسها اتو نکرده باشه و ...وفکر میکنم که انسانم نه ماشین تو لید خانه تمیز و غذای خوب !! که مادر بودن و همسر بودن فقط شکم سیر کردن و خانه مرتب داشتن نیست ( به قول دوستی فمنیستم شدید ) یک مادر باید کتاب هم بخواند فیلم هم ببیند از سیاست واقتصاد اندکی هم شده سر در بیاورد . بی بی سی فارسی و وی او ای ببیند به جای فارسی وان !!! کسب و کار مشترک با همسرش هم داشته باشد وراجع به کسب درامد با همسرش بحثم بکند و نظر هم بدهد . کمکی هم که شده پول در بیاوردوبا ادمها آشنا هم بشودو تو جامعه چرخی هم بزند وبا پسرش شیطنت بکند و گاهی دل هم خوش بکند . .... تافقط و فقط فرشته  نظافت و نظم و آشپزی  وخانه داری و چی بپوشم و چه .......باشد .حالا  گیرم پسرم که برای دهن کجی به من !! مرتب از آب درامده  اعتراض هم  بکند .

پناهگاه کوهنورده ها هم یک صفایی داره که .......


برچسب‌ها: دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من, پناهگاه کوهنورد ها
|+| نوشته شده توسط مرجان .ا در چهارشنبه 1391/10/13  |
 
 
بالا